یازده ماهگی
دیگه تعداد ماههای تولدم از تعداد انگشت های دستهام بیشتر شده و برای شمردنشون باید یا از مامان کمک بگیرم یا از پاهام ولی خوبه که آدم روی پاهای خودش بایسته ...
بله من با وزن 11 کیلوگرم یازده ماهه شدم و باز هم همون حرفهای تکراری مامان: "الهی قربونت بشم انگار همین دیروز بود، وای خدای من یادش بخیر، چقدر زود میگذره، چه زود بزرگ شدی مامان، تا همین دیروز نمیتونستی حتی گردنت رو سفت نگه داری ولی حالا ببین چه وروجکی شدی و ..." بعد هم به بابا میگه یادته ... و شروع میکنن به مرور خاطرات و تقریبا 21 هر ماه این دیالوگهای تکراری شنیده میشه و در پایان این من هستم که باید بخاطر فوران احساسات مامان و بابا چلونده بشم ...
چیزهایی که میشناسم:
- اول از همه خودم رو که وقتی عکسها و فیلم هایم رو میبینم عکس العملی متفاوت دارم و کلی ذوق زده میشم.
- ماهی های توی تنگ که خیلی دوستشون دارم.
- ساعت روی دیوار
- جوجو که البته برای من معنای وسیعی داره، اردک برج هوشم و تمام عروسکهای پشمالویی که دارم و مورچه ای که کف آشپزخونه راه میره و حتی مجسمه های خونه، همه و همه با عنوان جوجو به من معرفی شده اند و من بهشون میگم "جِ جِ"
- تلفن و موبایل رو هم میشناسم و وقتی پیداشون کنم میذارم در گوشم و البته گاهی به اشتباه با کنترل تلویزیون هم همین کار رو میکنم.
تحولات اینماه:
- اضافه شدن ششمین مروارید به جمع دیگر دوستان در طبقه بالا
- بوسیدن از راه دور و نزدیک رو یاد گرفتم.
- دست دادن رو هم یاد گرفتم.
- سینه زدن هم بلدم ولی بیشتر وقتها با دست زدن قاطی پاطی میشه.
- کلمه "دَ دَ" رو هم ادا میکنم.
- دستوراتی مثل بشین، پاشو، بده، بیا، لالا کن، اخ کن(یعنی هرچیز نامربوطی که مثل جاروبرقی از روی زمین تو دهنم جمع کردم بریزم بیرون) رو میفهمم.
- وقتی بهم میگن الله کن دستهام رو میگذارم روی گوشهام.
- وقتی کسی برق رو روشن میکنه من میگم "بَــــــــــب".
- وقتی چیزی رو گم میکنم یا قایمش میکنن من میگم "رَرررررر" یعنی همون "رفت" که من بیشتر آهنگش رو میزنم.
- در مورد راه رفتن هم باید بگم که هنوز نمیتونم بیشتر از سه یا چهار قدم راه برم تازه اون هم اگه حواسم نباشه ولی در عوض دو تا واکر خوب دارم البته به غیر از مامان و بابا، یکی روروکم که از پشت هُلش میدم و یکی هم سطل برنج که روی سرامیک سُرش میدم و باهاشون راه میرم.
حتما دارید به شلوارم میخندید خب مگه چیه؟!!

بازیهایی که دوست دارم دالی بازی و دنبال بازی که وقتی بابا یا مامان دنبالم میکنن من از شدت هیجان قاطی میکنم و به جای فرار کردن خودم رو پرت میکنم سمتشون و جیغ میکشم. از وسایلی مثل جاروبرقی، سشوار، خرد کن، آبمیوه گیری و خلاصه هر وسیله برقی صداداری خوشم میاد.
کار جدیدی هم که تازگی ها علاقه پیدا کردم اینه که هر چیزی که امکان داشته باشه مثل چادر، روسری، زیراندازم، تشکچه تعویض پوشکم تا حتی سفره اگه گیرم بیان می اندازم روی سرم و زیرشون میشینم.
آره دیگه خودمم رفتم زیر سفره



یازده ماهگی
